از وقتی تو رفتی چشمانم خیره به ورای کویر است به راهی که تو رفتی
من از عبور جمعه ها از بوی تنهایی و دلتنگی ، از صدای کلاغ های پیر و غم غریبی و بی کسی پرم
دیگر دستهای من قدرت دعا کردن ندارد و از آسمان جدا شده است
پس تو مسافر رویای من ، شهزاده قصه من کجا رفتی و در کدام دیار با لاله ها هم نفس شده ای ؟
در متن حقیقت زندگی از آن من بودی و در سایه رویا نیز اگر من آنگونه که تو را می خواستم ، می ساختم ، اولین کسی که مرا رویایی می خواند تو بودی ، تویی که فقط کلمه وفا را شنیده بودی و شاید دو سه باری هم نوشته بودی
چه راحت میدان را خالی کردی چه راحت میان عشق و آسودگی ، آسودگی را انتخاب کردی
عزیز من عشق یعنی زجر کشیدن ، یعنی حسرت به دل کشیدن ،یعنی رنگ آسایش را ندیدن ، یعنی ترک دیار کردن
قلبم از این همه بی شهامتی می گیرد
تو عاشق نبودی زیرا نه شهامت جنگ برای عشق را داشتی و نه فداکاری عشق در وجودت بود
تو عاشق نبودی ، تو هنر پیشه عشق بودی و نتوانستی رل یک عاشق خوب را بازی کنی
من باید در تنهایی خود زندگی کنم و بعد از آ رهسپار دیار مردگان شوم ، باید تنها باشم و به کسی نزدیک نشوم
احساس متن زندگی ام خاکستری است اما به خود می بالم که شهامت عاشق شدن در وجودم هست
از وقتی تو رفتی تمام زمزمه های باران را در خورجینی از عشق ریختم و آن را در بلاد مرده عشق دلم پخش کرده ام
از وقتی تو رفتی تمام پرسه های بی کسی را در کوچه دلتنگی قلبم به آتش کشیدم
از وقتی تو رفتی به روی عاشق دلشکسته ای مثل خودم پرده سیاه کشیدم تا در تنهایی و خلوت خودشان به یاد مرغک پر شکسته ای باشند
دلم در آرزوی آمدنت می میرد تو رفته ای آیا باز می گردی؟
من چه تمنای محالی دارم خنده ام میگیرد.....
